تبليغاتX
Weblog de la langue Française
Nous adorons le Français

Salut mes amis! Je suis revenue. Merci beacoup pour votre bons avis! Je n'ai pas pensé que cette site a tellement de visiteurs. Meeeeeeeeeeeeeerci ! 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت 20:45  توسط عليرضا امرايي  | 

دیگه ظاهرا کسی اینجا یه سر نمیزنه... یا اگه هم سر میزنه دیگه نظر نمیذاره.......بابا دم همتون گرم.دستتون درد نکنه.

تصمیم گرفتم در وبلاگ رو گل بگیرم. دیگه کشتی ما به گل نشست.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/24ساعت 4:43  توسط عليرضا امرايي  | 

Alphonse de Lamartine est né à Mâcon en 1790. Après une enfance passée à Milly, Lamartine voyage en Italie, puis se met au service de Louis XVIII. C'est à cette époque qu'il commence à composer de la poésie. Son premier ouvrage, Les Méditations poétiques, publié en 1820, reçoit un succès retentissant et il n'est pas exagéré d'affirmer que ce livre est le premier recueil romantique de la littérature française.

Les thèmes religieux revêtent une importance considérable dans la poésie de Lamartine, ce qui est particulièrement sensible dans ses Harmonies poétiques et religieuses publiées en 1830 et dont certaines pièces furent mises en musique par Franz Liszt. Cependant, la mort de sa fille, Julia, en 1832, et l'engagement politique de plus en plus actif de Lamartine changent le nature de la foi de Lamartine et le poète devient le défenseur d'un christianisme libéral et social.

L'influence politique de Lamartine atteint son apogée en 1848, alors qu'il devient ministre des Affaires étrangères. À partir du coup d'état dirigé par Napoléon III en 1851, Lamartine doit se retirer de la scène publique. Accablé de dettes, le poète doit s'astreindre à des travaux littéraires qui l'intéressent de moins en moins.

C'est à Paris, dans une relative indifférence du public littéraire, que Lamartine meurt en 1869.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 8:47  توسط عليرضا امرايي  | 

la traduction de Don Quixote en Persan

le chef-d’oevre de Mohammad Ghazi

 

توجه: در اين مطلب از آوردن اصل متون به زبان اسپانیایی خودداری شده و تنها از ترجمه فرانسه آنها برای قياس با ترجمه فارسی استفاده گرديده است.  

     رمان دن کیشوت, نوشته میگل دِ سروانتس (Miguel de Cervantés), را به جرأت می توان یکی از پرخواننده ترین آثار داستانی ادبیات جهان دانست. این رمان از ابتدای قرن 17 تا کنون بیش از هزار بار به بیشتر از سی زبان دنیا ترجمه شده و به صورتهای گوناگون همچون تئاتر, فیلم سینمایی, کارتون و ... به اجرا درآمده است. ترجمه این اثر به فارسی تا به حال چند بار صورت گرفته است. اما زیباترین آنها ترجمه مترجم عالیقدر, زنده یاد محمد قاضی می باشد. این اثر حقیقتا یکی از شاهکارهای ترجمه در زبان فارسی است که در همان نگاه اول می توان آن را از دیگر ترجمه ها متمایز دانست. از آنجا که زبان اصلی کتاب دن کیشوت اسپانیایی ولی قاضی مترجم زبان فرانسه بود, وی دقیقترین ترجمه فرانسوی دن کیشوت را که متعلق به لویی ویاردو (Louis Viardot) بود برگزید و الحق که خود او نیز وظیفه اش را در برگردان فرانسه به فارسی اثر با موفقیت تمام به پایان رسانید.

     دقت و وسواس موجود در دیگر ترجمه های قاضی در جای جای این کتاب نیز قابل مشاهده است. به نظر می رسد همین معادل یابی وسواس گونه و دقیق است که جایگاهی خاص در بین مترجمان به او بخشیده است. ابتدای مقدمه سروانتس در دن کیشوت با عبارت Lecteur inoccupé آغاز می شود. خود قاضی نقل کرده است که برای یافتن معادل مناسبی برای این عبارت, پس از چند روز تامل و مشورت با دوستان به نتیجه رسیده و در انتها, عبارت "ای خواننده فارغ البال" را برگزیده است که مشاهده می کنید پافشاری او در معادل یابی مناسب منجر به چنین انتخاب بجا و شایسته ای گردیده است.

     دشوارترین مساله در ترجمه دن کیشوت زبان آن است. زبان این کتاب غالبا قدیمی, فخیم و ادبی است که این امر, کار ترجمه را به مراتب مشکل می کند. اما قاضی کاملا از عهده آن برآمده است. تغییرات زبان و نحوه نگارش در تمامی داستان کاملا قابل رویت است. مثلا زبان روایت گونه متن داستان با زبان دیالوگها متفاوت است. به نظر می رسد قاضی با زبردستی توانسته است در عین امانتداری کامل, ترجمه ای دلچسب و بسیار گیرا ارائه دهد. به طور مثال, ترجمه بخش آغازین فصل اول از جلد یکم کتاب اینگونه است:

 

 

«Dans une bourgade de la Manche, dont je ne veux pas me rappeler le nom, vivait, il n'y a pas longtemps, un hidalgo, de ceux qui ont lance au râtelier, rondache antique, bidet maigre et lévrier de chasse. Un pot-au-feu, plus souvent de mouton que de boeuf, une vinaigrette presque tous les soirs, des abatis de bétail le samedi, le vendredi des lentilles, et le dimanche quelque pigeonneau outre l'ordinaire, consumaient les trois quarts de son revenu.»

"در یکی از قصبات ولایت مانش(Manche) که نمی خواهم نام آن را به یاد آورم, دیرزمانی نیست که نجیب زاده ای, از آنان که نیزه و سپری کهنه در مقر  اسلحه خانه خود و یابویی مردنی و تازی شکاری دارند, زندگی می کرد. تقریبا هر شب یک دیزی آبگوشت, آن هم بیشتر از گوشت گوسفند نه گاو, و یک سالاد سرکه و شنبه ها خاگینه با چربی خوک و جمعه ها عدس پخته و یکشنبه ها علاوه بر غذای معمول, جوجه کبوتری نیز سه چهارم عایدی او را تحلیل می بُرد."

 

     اما سروانتس بخش زیر را به نقل از یکی از کتابهای قدیمی و پهلوانی آورده و قاضی نیز انگونه ترجمه کرده است:

 

«La raison de la déraison qu'à ma raison vous faites, affaiblit tellement ma raison, qu'avec raison je me plains de votre beauté;»...«Les hauts cieux qui de votre divinité divinement par le secours des étoiles vous fortifient, et vous font méritante des mérites que mérite votre grandeur.»

"ای یار غدار ناپایدار و ای دلبر جفاکار مکار, من از دست سبکسری و بی خبری تو چنان همسفر دربدری و همبستر خون جگری شده ام که زلازل به ارکان کاخ مدرکاتم افتاده و هلاهل به کام فراخ حیاتم ریخته. باشد که به حق و بی طعن و دق دفتر شکایت از جور بی نهایت تو را ورق به ورق بگشایم و فریاد ناشکیبایی از غربت و تنهایی و از بیداد بی وفایی تو به گوش فلک مینایی برآورم.

 

     بخش زیر نیز دیالوگ یکی از شخصیتهای داستان (دن کیشوت) است که اگر ترجمه این سه بخش را با هم مقایسه کنید حتما انعطاف و تغییرپذیری زبانی را در آنها درخواهید یافت:

 

«Je n'attendais pas moins, seigneur, de votre grande magnificence, répondit don Quichotte; ainsi, je vous le déclare, ce don que je vous demande, et que votre libéralité m'octroie, c'est que demain matin vous m'armiez chevalier. Cette nuit, dans la chapelle de votre château, je passerai la veillée des armes, et demain, ainsi que je l'ai dit, s'accomplira ce que tant je désire, afin de pouvoir, comme il se doit, courir les quatre parties du monde, cherchant les aventures au profit des nécessiteux, selon le devoir de la chevalerie et des chevaliers errants comme moi, qu'à de semblables exploits porte leur inclination.»

"من از مقام والای حضرتت جز این انتظار نداشتم, اینک به عرض استدعای خود می پردازم: تقاضایی که من دارم و به طبع قبول آن حضرت نشسته است این است که فردا صبح مرا به آیین خاص مقام پهلوانی مفتخر سازی. من امشب در نمازخانه این قصر سر تا پا مسلح شب زنده دار خواهم بود و فردا صبح چنانکه عرض کردم, مراسمی که آن همه در آرزوی آنم انجام خواهد گرفت تا بتوانم, چنانکه شاید, در ربع مسکون به دنبال ماجراهای پهلوانی, به منظور کمک به نیازمندان و بر طبق آیین پهلوانی و و ظیفه ی پهلوانان سرگردانِ چون من که به ابراز این گونه دلاوریها راغبند, بشتابم."

 

     همانگونه که دیدید, قاضی آنچنان با مهارت و استادی دن کیشوت را ترجمه کرده که گویی خود او را از ابتدا به فارسی تالیف نموده است. زبان این ترجمه کاملا تداعی کننده فضایی حماسی و پهلوانی است.

     موضوع دیگر در مورد این کتاب, وجود بیش از 400 اصطلاح و ضرب المثل است که قاضی تقریبا به یافتن معادل مناسبی برای تک تک آنها مبادرت ورزیده است و در این راه عموما از "امثال و حکم" علامه دهخدا بهره جسته است. همچنین او علاوه بر معادل یابی این اصطلاحات, ترجمه لغوی تمام آنها را نیز در پاورقی ذکر کرده است. جالب اینکه حتی گاهی اوقات وی برای برخی تصنیفات و اشعار رزمی نقل شده در کتاب نیز معادلی مناسب, بعضا شعر, انتخاب کرده است. به طور مثال:

 

بود زیورم ساز و برگ سپاه          بود بسترم خاک آوردگاه

 

و یا:

 

تو آنی که بر صخره خوابی همی         ز شب تا سحرگه نخوابی همی

 

در پایان لازم به ذکر است که ترجمه دن کیشوت, اثری جاودانه در زبان فارسی بوده و خواهد بود و آنچنان از دایره واژگانی غنی و متنوعی بهره برده است که می توان از واژگان آن فرهنگ لغت کوچکی از زبان فارسی تدوین کرد.

     پس اگر تا بحال آن را نخوانده اید, حتما توصیه می کنم که این کار را انجام دهید!

 

 

 

 

در چند قسمت, از اطلاعات این منابع اسفاده گردیده است:

1- ماهنامه تهران به زبان فرانسه, شماره 20, تیر 86, مقاله "Mohammad Ghazi"

2- دن کیشوت, میگل د سروانتس, ترجمه محمد قاضی,نشر روایت, چاپ ششم, 1374

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/14ساعت 7:17  توسط عليرضا امرايي  | 

Bonjour!

Ehsan m’a envoyé quelques dictons. Voilá les!

Merci Ehsan!

 

 

" Le savoir que l'on ne complète pas chaque jour diminue tous les jours. "
          Proverbe Chinois

 

 

" Le temps mûrit toutes choses ; par le temps toutes choses viennent en évidence ; le temps est père de la vérité. "
          Rabelais

 

 

" Le monde est une mer, notre coeur en est le rivage. "
          Proverbe Chinois

 

 

" Le temps révèle tout : c'est un bavard qui parle sans être interrogé. "
          Euripide

 

Au fait, Liza m’a demandé ce que j’ écris la traduction de ces dictons en Anglais. Liza! Voilá les traductions!

 

“That sort of knowlodge to which we add nothing each day, will surely lessen everyday.”

          A Chinese Proverb

 

“The time makes everything obvious; Through the time everything becomes gradually revealed; Time is the father of the truth.”

          Rabelais

 

“The world is a sea, and our hearts are its shores.”

          A Chinese Proverb

 

“The time reveals everything; It’s a talkative who speaks without being questioned.”

          Euripide

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/09ساعت 18:2  توسط عليرضا امرايي  | 

Dans des jours, je vais écrire un texte sur la traduction persane du livre DON QUIXOTE par Miguel Cervantés. Cette traduction par Mohammad Ghâzi est un des chefs-d'œvre de traduction en Persan.Á plus tard, mes amis!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/06/07ساعت 12:31  توسط عليرضا امرايي  | 

Ici vous voyez trois roubâïs (quatrains) de Omar Khayyâm. Je les ai trouvés dans le livre „Sad-o yêk roubâï” (Cent Un Quatrains), traduit du persan et présenté par Gilbert Lazard. Ce livre est imprimé par Éditions Hermes:

اين قافله‌ي عمر عجب مي‌گذرد

درياب دمي كه با طرب مي‌گذرد

ساقي غم فرداي حريفان چه خوري

پيش آر پياله را كه شب مي‌گذرد

La caravane pressée

                  de nos jours, comme elle passe!

Ne laisse pas s’effacer

                  l’instant de plaisir qui passe.

Du lendemain des convives

                  que te soucies-tu, ma belle?

Vite incline la bouteille

                  et buvons, car la nuit passe.

 

 

از تن چو برفت جان پاك من و تو

خشتي دو نهند بر مغاك من و تو

وآنگاه براي خشت گور دگران

در كالبدي كشند خاك من و تو

Quand nous auront désertés

                  ton âme fine et la mienne,

Une ou deux briques posées

                  clôront ta fosse et la mienne;

Puis pour d’autres sépultures

                  les briquetiers un beau jour

Enfourneront dans leur moule

                  et ta poussière et la mienne.

 

 

آن قصر كه بهرام در او جام گرفت

آهو بچه كرد و روبه آرام گرفت

بهرام كه گور مي‌گرفتي همه عمر

ديدي كه چگونه گور بهرام گرفت

Dans ce palais où Bahrâm

                  levait la coupe jadis

Se repose la renarde,

                  la biche fait ses petits.

Ce Bahrâm qui dans sa vie

                  attrapait si bien les zèbres,

Le voilà dans les ténèbres

                  bien attrapé aujourd’hui!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/06/02ساعت 22:8  توسط عليرضا امرايي  | 

Ceci c’est un weblog pour toutes les personnes qui connaissent le Français , que un petit peu ou trés bien. M’aidez s’il-vous-plaît pour perfectionner ce weblog et m’envoyez choses intéressantes pour metter là-dedans. Moi, je ne connais pas le Français trés bien; alors m’excusez si je me trompe parfois! À plus!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/05/30ساعت 23:58  توسط عليرضا امرايي  |